ما چرا اين جوري شديم؟![]()
![]()
![]()
اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه ا ه اه اه اه اه اه!!!!!![]()
![]()
دلم گرفته خيليم گرفته از دست همه عالم و آدم حالم به هم مي خوره!
چرا بايد اين بلا سر كجك ميومد؟آخه چرا كجك؟آخه چرا....؟
مگه موقعي كه كجك متولد شد قرار نشد كه كجك يه موجود فناناپذيز باشه؟
تقصير كيه؟ما؟بقيه؟نخودا؟دبيرستان؟جنگل ابر؟بعضيها؟
نمي دونم چه مرگمونه؟چرا داريم اين كارو با خودمون مي كنيم شايد جو دبيرستان گرفتتمون. يعني آدم براي اينكه مورد قبول يه سري احمق باشه بايد تموم چيزاي قديمي خودشو زير پا بذاره؟
نه فكر كنم مشكل ما فقط جو گير شدن نباشه مشكل ما يا شايد بهتره بگم مشكلاي ما زيادتر از اين حرفان
شايد داريم اداي اون چيزي كه نيستيمو در مياريم: يه مشت #@*&$# كه كارشون اين شده كه دنبال يه عده آدم #@*&$# تر بيفتيم و هر كاري كه اونا انجام مي دن رو تقليد كوركورانه كنيم و اسم خودمونم بذاريم "بچه باحال نمونه" و موقعي كه ميشينيم كنار آدمايي كه تموم كودكي مونو تو قلباشون جا گذاشتيم و رفتيم هم دست از !#%)&^ بودن برنداريم.
به چشم يه غريبه به هم نگاه مي كنيم چون اون كجكي كه 2 سال پيش متولد شد الان با دست خودمون تيكه تيكش كرديم. با يه سري القاب چرت و پرت همديگه رو صدا مي كنيم و اونم به خاطره اينه كه وقتي اداي #@*&$# ها رو در مي ياريم بايد هم نسبتايي كه هيچ وقت با هم نداشتيم به زور به خودمون تحميل كنيم.
شايد كجك از اولشم اشتباهي بوده!
بياين از اول ببينيم هدفمون چي بوده؟
يكي بود يكي نبود 3 تا بچه بودن كه مي خواستن با ماكاروني يه پل بسازن. پلي كه بعد ها يه كانال ارتباطي بين اون 3 تا شد تا از قلباشون به هم كانال دوستي بزنن. اون پل شد يه بهونه براي 3 تا شدن ، متحد شدن و البته با زدن اين پل يه قراري هم گذاشتن كه تا ابد با هم بمونن.سه تا خواهر كه حتي بچه هاشونم با هم خواهر و برادر مي شدن. سه تا خواهر كه همه تو مدرسه و بيرون مدرسه بهشون حسرت مي خوردن .كجك همديگه رو دوست داشتن ولي حالا...
وقتي همو مي بينن به همديگه به چشم كمتر يا بيشتر از خواهر نگاه مي كنن.
گول همون آدمايي كه از به كجك حسادت مي كردنو خوردن و حالا هم دارن اداي #@*&$# ها رو در مي يارن و شايد اگه خودشون نباشن يه %#،$ بشن كه اون كانالايي كه دو سال پيش زده شد رو خرد مي كنه.
نمي دونم چي كار ميشه كرد! مگه ميشه آدم تظاهر ها رو كنار بذاره و فقط هر چي در مورد آدما احساس مي كنه رو ابراز كنه؟
اصلا اگه من نخوام بچه خونده ي دو تا #@*&$# باشم بايد كي رو ببينم؟
من يه خوهر كه از تو سطل آشغال دستشويي اومده رو نمي خوام!
مي خوام سريعا" بدونم اگه نخوام اينا باشن و تظاهر به #@*&$# بودن جلوي مامان بابا خوندم نكنم بايد يه خاكي بخورم؟!
سريعا" می خوام اوضاع رو به راه بشه.![]()
جوجو تا اطلاع ثانوی سابق!![]()
چقدر زود یادمون رفت که یک موقعی با هم ...
تو راهنمایی......
جدا که......
خیلی نامردین
انگار وقت من کاملا آزاده....تایپییست بیکار دارم........بعله چشم چون شمایی جوش نمی آرم...
چند کلام از شازده کوچولو:
!!!!!!!!
اه پیداش نکردم شازده هم با من دعوا داره عین همه معلما عین خاله های توی مدرسه عین هم گروهی غرغروم.......
دپرس می شویم.
اصلا چیزی به ذهنم نمی رسد........آهان فردا روز خوبیه.!وای نه فردا باید برم دندون پزشکی...
بدبختی فراتر از این؟ آخر سال هم هست...
بعله چشم به درک..........
می خواستم یک ذره راجع به ترن توضیح دهم ولی از بس جوجو تهدید کرد که کرگدن می کشدت پشیمون شدم... خب باهوشان عزیز یک ذره درباره این بشر توضیح بدهید.......
با تشکر
من دیگر اینجا نمی نویسم ...
تولد کرگدن و یک بشری پیشاپیش مبارک....
خداحافظ
شطود(شطرنج + نود)
ماجرا به زمانی برمی گردد که درویش و گرابز برای نجات بیل-ای می جنگند و گرابز در حال شطرنج بازی کردن است.
فردوسی پور:بله از اینجا بینندگان عزیز،آقایی را می بینم که در حال درگیر شدن با دو تن است.فکر کنم او یکی از تماشاگرنما هاست و آن دو انسان(!!) شریف هم ماموران پلیس هستند.در وسط میدان دو نفر روبه روی هم نشسته اند و چیزهای تزیینی را خیلی آرام حرکت می دهند( آهسته می گوید)باید سعی کنم چند تاشو کش برم......وای نه لعنت بر میکروفن روشن!بینندگان عزیز،در گوشه ای از میدان مسابقه قفسی را می بینیم که در آن گرگی است . خبرنگار خود را جهت مصاحبه با او اعزام می کنیم.
خبرنگار(گوینده اخبار جوانه ها): شما داورید؟
بیل –ای در جواب خرخر می کنید.
-تمشاچی هستید؟
-خرررررررررررررررر
-حرف آخرتان چیست؟
بیل –ای تا زمین کله اش را پایین می آورد و می گوید:خیلی ممنونم
-منم ممنونم به آینده تان امیدوار باشید....آی
در اینجا بیل-ای با یکی از جهار چنگولش خبرنگار را به آینده اش در جهان آخرت امیدوار می شود.
فردوسی پور:بله در اینجا بازیکن سمت چپ از آن وسایل تزیینی برداشت(یک ساعت بعد)اونو حرکت داد(دو ساعت بعد) به من نگاه می کند(سه ساعت بعد)بشکن می زند.
لرد لاس:آقا خیلی پرتی بیا تو باغ..
فردوسی پور:بله بینندگان در اینجا تماشاگران در دو طرف زمین به تشویق مشغولند.
طرفداران لرد لاس:مرتیکه گروبیچ گریدیه ،گروبیچ گریدیه ما دوسش داریم .. ازش می بریم.
گرابز هم لحظه به لحظه سرختر می شود و وقتی می بیند از طرفداران خودش بخاری بلند نمی شود عربده می زند: لردی لردی لردی، لردی آخرش مردی.
ووزیرش را می زند ولی لرد لاس او را مات می کند.یکی از مارهای قلبش جوگیر می شود و بالا و پایین می پرد.
فردوسی پور:کارت زرد ،چرا پیرهنت را بالا می دهی بد آموزی دارد
به لردلاس یک کارت زرد داده می شود.
فردوسی پور دنبال سوژه بین تماشاگران می گردد.
-اکنون درن را می بینیم که با شئی خارجی درگیر می شود،تک به تک با او تا دروازه می رود و توی دروازه ...توی دروازه
درن که چشم دبی را دور دیده بود و داشت (چی ؟ ...نه بابا)با دماغش ور می رفت و آثار هنری درست می کرد ذوقش کور شد.
فردوسی پور:در راستای درگیری بین اسم این بازیکن که درن است یا دارن من تصمیم گرفتم او را نادر خطاب کنم هم ایرانی است و هم با کلاس...
اهالی شطرنج باز درویش را می بینند که دستش را بالا گرفته و می گوید: موچم.یک ذره هم به من بدبخت توجه کنید،یونی نمی آیی تشویق؟
و یونی بعد از لحظاتی مردد ماندن بین عشق و رئیسش تصمیم گرفت خودش را نصف کند تا هر نصف یکی را تشویق کند(بچه نابغه است!!)
فردوسی پور هم برای جلب توجه به فکر کارشناسی بازی می افتد و از آنجایی که کارشناسی دم دست نبود چه کسی بهتر از خودش...
-آقای فردوسی پور نظر شما راجع به بازی چیست؟
-من بارها به لرد لاس گفتم باید به روش فردوسیوف بازی کند و الان هم که دارد می بازد.
لرد لاس که بدجوری عصبانی شده بود به یکی از نوچه هاش اشاره ای کرد و او ترقه ای وسط زمین پرت می کند و تا همه به خودشان بیایند فردوسی پور ناپدید می شود.
گرابز: ایول لردی دمت گرم این یه بازی به عنوان اشانتیون به نفع تو تا مساوی بشیم
لرد لاس:قربون معرفتت.
و هارکات به جای فردوسی پور گزارش می کند:لرد(یک ساعت بعد)..لاس(دو ساعت بعد)..مهره ی (هفت روز بعد)...اسبش
خلاصه همه می خوابند و وقتی بیدار می شوند می فهمند که لرد لاس بازی را برده و شروع به تشویق یا هو می کنند.
«زیرنویس مسابقه : مسابقه دوغ سازی دولغوز آباد با بوق سازی یولغوز آباد 2- 3 به نفع داور به پایان رسید.
دو کلمه هم از پدر عروس می شنویم.(لردلاس با قیافه ای محجوب و تریپ دانشجویی را می بینیم)
لردلاس:همه اینها را مدیون کتاب های عربی گاج هستم و کلاس های کانون فرهنگی آموزش که به صورت غیر حضوری مقام اول را کسب کردم. »
در این گیر و دار پسری کورمال کورمال با بلیتی در دست وارد زیر زمین شده و می گوید:من برای تماشای بازی لردی و گرابز آمدم اینجاست؟
که یکی سرکارش گذاشته و می گوید:هفت طبقه بالا تره
و کرنل را روانه می کند.
لردلاس اجازه صحبت می خواهد و می گوید:من جان گرابز و دار ودسته اش را می بخشم چون به یاد دوران کودکی خودم افتادم که تک و تنها و غریب..............
و آرتری و وین با ویلن و فلوت ای الهه ناز را دوئت می زنند(آرتری با سه فلوت در هر دستش و وین در حال ویلن زدن)
خلاصه اشک همه در آمد.
لرد لاس که ذوق کرده بود از دهنش پرید که :عجب فردوسی پور گوشت خوبی داشت...
ولی چون آن اطراف تخته ای نبود گوشت فردوسی پور چشم خورده و به زهر مار تبدیل می شود.
لرد لاس مسموم می شود و می میرد.نوچه هایش هم از شدت غم و اندوه خودکشی می کنند.یونی همراه درویش، شروع به شادی می کند و یونی دیگر که به رگ غیرتش بر می خورد با او می جنگد و هر دو می میرند.درویش که می بیند عشقش مرده پس از کشیدن نعره های سوزتاک می میرد.بیل –ای از شدت کم توجهی شروع به کشیدن عربده می کند تا اینکه روح آر.وی او را از قفس آزاد می کند ولی چه فایده که او نیز مرده بود.گرابز هم که می بیند عمو و داداشش مردند،برای کم نیاوردن می میرد.نادر خان هم که می بیند نصف شخصیت هاش مرده اند سکته می کند.دبی هم دق مرگ می شود. استیو هم که پنهاتی دبی را دوست داشت به عشقش اعتراف کرده و به سویش می شتافد.آنی از شوک می میرد و پسرش هم به دنبالش.
در این هنگام کرنل که بدجوری عصبانی شده بود وارد شد و گفت : شفتی ( لرد شفتری) به من گفت که سرکارم گذاشتید. الان همه تان را می کشم.
و طلسم مرگ را خواند.
برن هم که حس کرده بود خطری بک را تهدید می کند فریاد زد :تند بدو
و به طور هماهنگ هم کرنل را کشت هم خودش و بقیه بازمانده ها مردند.
بدین ترتیب کل دیموناتا و جهان موجودات شب به وسیله عادل فردوسی پور از هم بگسست.
با تشکر
کجک کوفتشان شود مسافرتشان ایشاللا
راستی خیلی هم خوب شد قالبو عوض کردم بابا یک ذزه تنوع![]()
خب بیاین از اول مهر ۸۶ شروع کنیم.کرگدن قصه ی ما از اول سال تحصیلی میت یه آدم بزرگ به اسم ساره(خانوم کرمی) شد.اعضای کجک در ابتدا نمی دونستن که این میتی چه عواقبی رو به همراه داشته باشه تا اینکه اونا یه همراه میت کن به یه مسافرت ۳ روزه رفتن و صد البته ستاره ی زمینی هم نبود![]()
.این مسافرت اتفاقات زیادی از جمله فاصله افتادن بین اعضای کجک بدلیل جاه طلبی های بعضی ها رو به همراه داشت و ازون تاریخ به بعد هر چقدر اعضای کجک سعی کردن تا دوباره با هم مثل قبل بشن نتونستن چون کرگدن بزرگ شده بود یا به عبارت دیگه بزرگش کرده بودن و همچنین درون کرگدن یه سری اتفاقات خاص افتاده بود که به این مشکل خیلی کمک می کرد.والان هم بین شخصیت اعضای کجک اون هماهنگی و یکرنگی قبل وجود نداره و کرگدن کاملا" بزرگ شده و آدم شده.اما کانگرو و حوحو دارن تمام سعی خودشونو می کنن که آدم نشن و توی دنیای کودکی بمونن چون دنیای آدم بزرگا هیچ جایگاهی برای کرگدن و جوجو و کانگرو که از لحاظ روحی کمی بزرگ شدن نداره!
وحالا دوستان عزیز! ما توی پست بعدی به طور مفصل درباره ی دنبای آدم بزرگا و بچه ها توضیح می دیم.پس تا پست بعدی...
نکته:تمام این پست نظرات و دیدگاه های انجمن حمایت از جوجوها بود و نظر انجمن حمایت از کرگدنها و کانگروها هم خیلی مهمه چون این انجمنها روی هم میشه احاکجک!)
از شما خواهشمندیم نظرات خود را به ما بنمایید.
از آخرین باری که من تو این وبلاگ نوشتم حدودا ۶ ماه میگذره در این ۶ ماه کجک روح دار شده و کوالا هم اضافه شده. چه زودمیگذره... دلم واسه زامبیا تنگ شده... و به روح و کوالا میگم :به کجک خوش اومدین !!!
THIS IS HIPPO![]()

تندیس کرگدن...

کرگدن و دوستان....

سوپر کرگدن وارد می شود...
ما امروز ستاره مون رو دیدیم
اما چقدر عوض شده بود .
ستاه ی ما بهترین ستاره ی زمین است.
عکس های زامبیا در بلاگ قرار خواهد گرفت.![]()
*تعريفي ساده از كرگدن:
موجودي با جثه اي بزرگ ولي دلي مهربان.
موجودي گياه خوار با دو شاخ بزرگ و دو بال كوچك + يك جوجو
*معني كرگدن اين است: بي آزار ترين
*تنها اميد كرگدن در زندگي اش داشتن دو بال است كه ميتواند با آنها تا ستاره برود.
*گله ي كرگدنها خسته،گرسنه و تشنه بودند كه يكي از كرگدنها بسوي بركه ي آبي كه از دور ديده بودرفت.ولي وقتي به بركه رسيد،فهميد كه سرابي بيش نبوده.وقتي كرگدن خوات پيش بقيه برگردد،ديد كه از گله جا مانده!
حالا:
يه كرگدن تنها و خسته و تشنه و گرسنه از گله جا مانده بود...
*براي من فقط يك پرسش ديگر باقي مانده است.زندگي چيست . مرگ چيست و چرا كرگنهاي بيگناه بايد بخاطر بالها و شاخشان بميرند؟
*ساده ترين درس زندگي اين است:
هرگز كرگدني را اذيت نكن و او را به خاطر كارها و آرزوهايش مسخره نكن.زيرا كسي كه فكر مي كند كرگدنها موجوداتي احمق و خنگ هستند و عقلشان خيلي كمتر از هيكلشان است، در واقع خود آنها هستند كه عقلشان خيلي بزرگتر از جثه شان است!
تنها گناه كرگدن داشتن 2بال كوچك و 1شاخ بزرگ است و مجازاتش هم محكوم شدن به مرگ است.
آيا تا به حال صورت فلكي كرگدن رو ديده ايد؟
اگه نديديد حتما ببينينش.فرق اين صورت فلكي با بقیه ي صورت فلكي ها در اينه كه تنها كساني كه ميت باشن مي توننن اونو ببينن و صورت فلكي كرگدن رو هر كس فقط يكبار در عمرش مي بينه.پس شايه شما اونو ديدين ولي نفهميدين كه اون صورت فلكي كرگدن بوده.![]()
![]()
روزي كه كرگدن سوار ترن شد:
هوا آفتابي بود،
گلهاي صحرايي شكفته بودند،
گلهايي كه كرگدن را به ياد دشت و صحرا مي انداخت،
دشت و صحرایی كه كرگدن يك روزهايي در آنجا گردش مي كرد،
كرگدن شب را بدنبال ستاره اش در آسمان گشته بود،
كرگدن خسته بود،
خسته از خيره شدن به آسمان و بدنبال چيزي كه نمي دانست چه بود گشتن،
خسته از دنبال ترن دويدن و به او نرسيدن،
خسته از انتظار كشيدن براي آمدن شب و بدنبال ستاره گشتن،
كرگدن غمگين بود،
غمگين از نبودن ستاره و نديدن آن،
غمگين از گم شدن در صحرا و گم كردن دوستان،
كرگدن خسته و غمگين و تنها در انتظار آمدن ترن و با آن تا ستاره رفتن بود.
كرگدن ديگر از اينكه بدنبال ترن بدود،خسته شده بود و مي خواست ببيند كي ترن بدنبال او مي آيد.
بله ترن وقتي كرگدن را غمگين وخسته و تنها ديد،
او را سواركرد تا با هم بدنبال ستاره در آسمان بگردند....بله كرگدن سوار ترني كه بسوي ستاره مي رفت شده بود.
و كرگدن سوار بر ترن بسوي ستاره رفت تا آنرا از نزديك ببيند...............![]()
به امید روزی که ترن ما را هم سوار کند و تا ستاره ببرد...![]()
پس اگر میخواهید عضو احاکجک شوید مشخصات کامل خود را بنویسید و باید توجه کنید که شرایط بالا را داشته باشید.
دختری از آنجا میگذرد و به پدرش میگوید :"بابا یه کرگدن!"
پدرش به او نگاهی میکند و او را میکشاهد و میرود.
و هیچ وقت هیچ کس نفهمید که آن دختر بچه راست گفته بود .