تبليغاتX
کرگدن و جوجو و کانگرو = کجک
تقدیم به ستاره (ها)ی زمینی ام

ما چرا اين جوري شديم؟

اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه ا ه اه اه اه اه اه!!!!!

دلم گرفته خيليم گرفته از دست همه عالم و آدم حالم به هم مي خوره!

چرا بايد اين بلا سر كجك ميومد؟آخه چرا كجك؟آخه چرا....؟

مگه موقعي كه كجك متولد شد قرار نشد كه كجك يه موجود فناناپذيز باشه؟

تقصير كيه؟ما؟بقيه؟نخودا؟دبيرستان؟جنگل ابر؟بعضيها؟

نمي دونم چه مرگمونه؟چرا داريم اين كارو با خودمون مي كنيم شايد جو دبيرستان گرفتتمون. يعني آدم براي اينكه مورد قبول يه سري احمق باشه بايد تموم چيزاي قديمي خودشو زير پا بذاره؟

نه فكر كنم مشكل ما فقط جو گير شدن نباشه مشكل ما يا شايد بهتره بگم مشكلاي ما زيادتر از اين حرفان

شايد داريم اداي اون چيزي كه نيستيمو در مياريم: يه مشت #@*&$# كه كارشون اين شده كه دنبال يه عده آدم #@*&$# تر بيفتيم و هر كاري كه اونا انجام مي دن رو تقليد كوركورانه كنيم و اسم خودمونم بذاريم "بچه باحال نمونه" و موقعي كه ميشينيم كنار آدمايي كه تموم كودكي مونو تو قلباشون جا گذاشتيم و رفتيم هم دست از !#%)&^ بودن برنداريم.

به چشم يه غريبه به هم نگاه مي كنيم چون اون كجكي كه 2 سال پيش متولد شد الان با دست خودمون تيكه تيكش كرديم. با يه سري القاب چرت و پرت همديگه رو صدا مي كنيم و اونم به خاطره اينه كه وقتي اداي #@*&$# ها رو در مي ياريم بايد هم نسبتايي كه هيچ وقت با هم نداشتيم به زور به خودمون تحميل كنيم.

شايد كجك از اولشم اشتباهي بوده!

بياين از اول ببينيم هدفمون چي بوده؟

يكي بود يكي نبود 3 تا بچه بودن كه مي خواستن با ماكاروني يه پل بسازن. پلي كه بعد ها يه كانال ارتباطي بين اون 3 تا شد تا از قلباشون به هم كانال دوستي بزنن. اون پل شد يه بهونه براي 3 تا شدن ، متحد شدن و البته با زدن اين پل يه قراري هم گذاشتن كه تا ابد با هم بمونن.سه تا خواهر كه حتي بچه هاشونم با هم خواهر و برادر مي شدن. سه تا خواهر كه همه تو مدرسه و بيرون مدرسه بهشون حسرت مي خوردن .كجك همديگه رو دوست داشتن ولي حالا...

وقتي همو مي بينن به همديگه به چشم كمتر يا بيشتر از خواهر نگاه مي كنن.

گول همون آدمايي كه از به كجك حسادت مي كردنو خوردن و حالا هم دارن اداي #@*&$# ها رو در مي يارن و شايد اگه خودشون نباشن يه %#،$ بشن كه اون كانالايي كه دو سال پيش زده شد رو خرد مي كنه.

نمي دونم چي كار ميشه كرد! مگه ميشه آدم تظاهر ها رو كنار بذاره و فقط هر چي در مورد آدما احساس مي كنه رو ابراز كنه؟

اصلا اگه من نخوام بچه خونده ي دو تا #@*&$# باشم بايد كي رو ببينم؟

من يه خوهر كه از تو سطل آشغال دستشويي اومده رو نمي خوام!

مي خوام سريعا" بدونم اگه نخوام اينا باشن و تظاهر به  #@*&$# بودن جلوي مامان بابا خوندم نكنم بايد يه خاكي بخورم؟!

سريعا" می خوام اوضاع رو به راه بشه.

جوجو تا اطلاع ثانوی سابق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط کجک  | 

چقدر زود یادمون رفت که یک موقعی با هم ...

تو راهنمایی......

 

جدا که......

 

خیلی نامردین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:25  توسط کجک  | 

داستان عجيب کرگدن را فقط مارمولک مي دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پيش روي هيچ کس خم نکرد، هر شب يواشکي پشت يک تخت سنگ بزرگ در آنسوي مرداب زار زار گريه مي کرد. اگر به خاطر اين مگسهاي سمج روي مرداب نبود مارمولک هم مثل بقيه هيچ وقت گريهء او را نمي ديد. بعد از آن هر شب سر همان ساعت زير تخته سنگ مي نشست تا کرگدن بيايد و اشکهايش را زير تخته سنگ بريزد و برود، ولي سالها طول کشيد تا بالاخره يک شب جرات کرد از کرگدن علت گريه هايش را بپرسد.



کرگدن آرزو داشت دمش را ببيند، و چون مطمئن بود تا آخر عمرش نمي تواند آنقدر کمرش را خم کند تا پشت خودش را ببيند مي دانست هيچ وقت به آرزوي ديدن کامل خودش نمي رسد، و هر شب در حسرت آرزوي عبث خودش هق هق زار مي زد. مي گفت دلش مي خواهد بداند در انتهاي هيبت وجودش چيست، و اين آرزوي بزرگي نيست. مارمولک از شنيدن درد دل کرگدن قوي هيکل دلش گرفت، و به فکر چاره افتاد.



ابتدا سعي کرد دم کرگدن را آنقدر به پايين بکشد تا او بتواند دمش را از لا به لاي پاهاي عقبش ببيند، اما به جايي نرسيد. کمي هم سعي کرد تا بلکه آنقدر دم کرگدن را از بغل خم کند تا او بتواند از گوشهء چشمهايش آن را ببيند، ولي پوست کلفت گردن کرگدن اجازه نمي داد حتي يک درجه به سمت عقب برگردد. در کش و قوس حالتهاي مختلف خم کردن دم کرگدن ناگهان مارمولک از پشت او لغزيد و زير پايش افتاد و کردگدن با دست پاچگي پاهايش را جابجا کرد و ناگهان دم مارمولک زير پنجهء پرزور کرگدن کنده شد. کرگدن ابتدا ترسيد و نفسش از کاري که کرده بود بند آمد، ولي مارمولک بلافاصله به او دلداري داد که چيزي نيست و به زودي دم ديگري در مي آورد و لازم نيست نگران چيزي باشد.



چشم کرگدن ناگهان درخشيد. تخته سنگ را با پاهايش به عقب کشيد و آن را به هيکل تنومندش تکيه داد. ناگهان با يک حرکت سريع پاهايش را کنار کشيد و تخته سنگ را روي دم کوچکش رها کرد تا کنده شود. کرگدن، بالاخره دم قطع شده اش را ديد.



بعد از آن روز هيچ کس کرگدن را نديد، و چون دوستان زيادي هم نداشت کسي هم متوجه غيبت کرگدن در بيشه زار نشد. مارمولک تنها کسي بود که مدتي دنبال او گشت، ولي او هم به جايي نرسيد. عده اي معتقد بودند در مرداب غرق شده است. عده اي مي گفتند به يک گله کرگدن مهاجر پيوسته است و به جنگل سبز رفته است. عده اي هم مي گفتند حتما کلکي در کارش هست که ناگهان گم شده است. مارمولک هم هيچ وقت نفهميد که آيا دمش دوباره سر جايش روئيد يا کرگدن تا آخر عمرش بي دم شد. هيچ کس نفهميد کرگدن بالاخره از ديدن کامل خودش و اينکه بالاخره به آرزوي ديرينه اش رسيد چقدر خوشحال شد. هيچ کس نفهميد کرگدن چه بهايي براي شناختن دمش پرداخت. هيچ کس، حتي مارمولک هم نفهميد. هيچ کس نفهميد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:22  توسط کجک  | 

سلام و زهر مار کجک رفته خوش گذرونده بعد میاد میگه این چیه گذاشتی ؟...عوض تشکر ....

انگار وقت من کاملا آزاده....تایپییست بیکار دارم........بعله چشم چون شمایی جوش نمی آرم...

چند کلام از شازده کوچولو:

!!!!!!!!

اه پیداش نکردم شازده هم با من دعوا داره عین همه معلما عین خاله های توی مدرسه عین هم گروهی غرغروم.......

دپرس  می شویم.

اصلا چیزی به ذهنم نمی رسد........آهان فردا روز خوبیه.!وای نه فردا باید برم دندون پزشکی... بدبختی فراتر از این؟   آخر سال هم هست...                    

بعله چشم به درک..........

می خواستم یک ذره راجع به ترن توضیح دهم ولی از بس جوجو تهدید کرد که کرگدن می کشدت پشیمون شدم... خب باهوشان عزیز یک ذره درباره این بشر توضیح بدهید.......

با تشکر

من دیگر اینجا نمی نویسم ...

تولد کرگدن و یک بشری پیشاپیش مبارک....

خداحافظ 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:10  توسط کجک  | 

شطود(شطرنج + نود)

ماجرا به زمانی برمی گردد که درویش و گرابز برای نجات بیل-ای می جنگند و گرابز  در حال شطرنج بازی کردن است.

فردوسی پور:بله از اینجا بینندگان عزیز،آقایی را می بینم که در حال درگیر شدن با دو تن است.فکر کنم او یکی از تماشاگرنما هاست و آن دو انسان(!!) شریف هم ماموران پلیس هستند.در وسط میدان دو نفر روبه روی هم  نشسته اند و چیزهای تزیینی را خیلی آرام حرکت می دهند( آهسته می گوید)باید سعی کنم چند تاشو کش برم......وای نه لعنت بر میکروفن روشن!بینندگان عزیز،در گوشه ای از میدان مسابقه قفسی را می بینیم که در آن گرگی است . خبرنگار خود را جهت مصاحبه با او اعزام می کنیم.

خبرنگار(گوینده اخبار جوانه ها):  شما داورید؟

بیل –ای در جواب خرخر می کنید.

-تمشاچی  هستید؟

-خرررررررررررررررر

-حرف آخرتان چیست؟

بیل –ای تا زمین کله اش را پایین می آورد و می گوید:خیلی ممنونم

-منم ممنونم به آینده تان امیدوار باشید....آی

در اینجا بیل-ای با یکی از جهار چنگولش خبرنگار را به آینده اش در جهان آخرت امیدوار می شود.

فردوسی پور:بله در اینجا بازیکن سمت چپ از آن وسایل تزیینی برداشت(یک ساعت بعد)اونو حرکت داد(دو ساعت بعد) به من نگاه می کند(سه ساعت بعد)بشکن می زند.

لرد لاس:آقا خیلی پرتی بیا تو باغ..

فردوسی پور:بله بینندگان در اینجا تماشاگران در دو طرف زمین به تشویق مشغولند.

طرفداران لرد لاس:مرتیکه گروبیچ گریدیه ،گروبیچ گریدیه ما دوسش داریم .. ازش می بریم.

گرابز هم لحظه به لحظه سرختر می شود و وقتی می بیند از طرفداران خودش بخاری بلند نمی شود عربده می زند: لردی لردی لردی، لردی آخرش مردی.

ووزیرش را می زند ولی لرد لاس او را مات می کند.یکی از مارهای قلبش جوگیر می شود و بالا و پایین می پرد.

فردوسی پور:کارت زرد ،چرا پیرهنت را بالا می دهی بد آموزی دارد

به لردلاس یک کارت زرد داده می شود.

فردوسی پور دنبال سوژه بین تماشاگران می گردد.

-اکنون درن را می بینیم که با شئی خارجی درگیر می شود،تک به تک با او تا دروازه می رود و توی دروازه ...توی دروازه

درن که چشم دبی را دور دیده بود و داشت (چی ؟ ...نه بابا)با دماغش ور می رفت و آثار هنری درست می کرد ذوقش کور شد.

فردوسی پور:در راستای درگیری بین اسم این بازیکن که درن است یا دارن من تصمیم گرفتم او را نادر خطاب کنم هم ایرانی است و هم با کلاس...

 اهالی شطرنج باز درویش را می بینند که دستش را بالا گرفته و می گوید: موچم.یک ذره هم به من بدبخت توجه کنید،یونی نمی آیی تشویق؟

و یونی بعد از لحظاتی مردد ماندن بین عشق و رئیسش تصمیم گرفت خودش را نصف کند تا هر نصف یکی را تشویق کند(بچه نابغه است!!)

فردوسی پور هم  برای جلب توجه به فکر کارشناسی بازی می افتد و از آنجایی که کارشناسی دم دست نبود چه کسی بهتر از خودش...

-آقای  فردوسی پور نظر شما راجع به بازی چیست؟

-من بارها به لرد لاس گفتم باید به روش فردوسیوف بازی کند و الان هم که دارد می بازد.

لرد لاس که بدجوری عصبانی شده بود به یکی از نوچه هاش اشاره ای کرد و او ترقه ای وسط  زمین پرت می کند و تا همه به خودشان بیایند فردوسی پور ناپدید می شود.

گرابز: ایول  لردی دمت گرم این یه بازی به عنوان اشانتیون به نفع تو تا مساوی بشیم

لرد لاس:قربون معرفتت.

و هارکات به جای فردوسی پور گزارش می کند:لرد(یک ساعت بعد)..لاس(دو ساعت بعد)..مهره ی (هفت روز بعد)...اسبش

خلاصه همه می خوابند و وقتی بیدار می شوند می فهمند که لرد لاس بازی را برده و شروع به تشویق یا هو می کنند.

«زیرنویس مسابقه : مسابقه دوغ سازی دولغوز آباد با بوق سازی یولغوز آباد 2- 3 به نفع داور به پایان رسید.

دو کلمه هم از پدر عروس می شنویم.(لردلاس با قیافه ای محجوب و تریپ دانشجویی را می بینیم)

لردلاس:همه اینها را مدیون کتاب های عربی گاج هستم و کلاس های کانون فرهنگی آموزش که به صورت غیر حضوری مقام اول را کسب کردم. »

در این گیر و دار پسری کورمال کورمال با بلیتی در دست وارد زیر زمین شده و می گوید:من برای تماشای بازی لردی و گرابز آمدم اینجاست؟

که یکی سرکارش گذاشته و می گوید:هفت طبقه بالا تره

و کرنل را روانه می کند.

لردلاس اجازه صحبت می خواهد و می گوید:من جان گرابز و دار ودسته اش را می بخشم چون به یاد دوران کودکی خودم افتادم که تک و تنها و غریب..............

و آرتری و وین با ویلن و فلوت ای الهه ناز را دوئت می زنند(آرتری با سه فلوت در هر دستش و وین در حال ویلن زدن)

خلاصه اشک همه در آمد.

لرد لاس که ذوق کرده بود از دهنش پرید که :عجب فردوسی پور گوشت خوبی داشت...

ولی چون آن اطراف تخته ای نبود گوشت فردوسی پور چشم خورده و به زهر مار تبدیل می شود.

لرد لاس مسموم می شود و می میرد.نوچه هایش هم از شدت غم و اندوه خودکشی می کنند.یونی همراه درویش، شروع به شادی می کند و یونی دیگر که به رگ غیرتش بر می خورد با او می جنگد و هر دو می میرند.درویش که می بیند عشقش مرده پس از کشیدن نعره های سوزتاک می میرد.بیل –ای از شدت کم توجهی شروع به کشیدن عربده می کند تا اینکه روح آر.وی او را از قفس آزاد می کند ولی چه فایده که او نیز مرده بود.گرابز هم که می بیند عمو و داداشش مردند،برای کم نیاوردن می میرد.نادر خان هم که می بیند نصف شخصیت هاش مرده اند سکته می کند.دبی هم دق مرگ می شود. استیو هم که پنهاتی  دبی را دوست داشت به عشقش اعتراف کرده و به سویش می شتافد.آنی از شوک می میرد و پسرش هم به دنبالش.

در این هنگام کرنل که بدجوری عصبانی شده بود وارد شد و گفت : شفتی ( لرد شفتری) به من گفت که سرکارم گذاشتید. الان همه تان را می کشم.

و طلسم مرگ را خواند.

برن هم که حس کرده بود خطری بک را تهدید می کند فریاد زد :تند بدو

و به طور هماهنگ هم کرنل را کشت هم خودش و بقیه بازمانده ها مردند.

 

بدین ترتیب کل دیموناتا و جهان موجودات شب به وسیله عادل فردوسی پور از هم بگسست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:59  توسط کجک  | 

سلام بنده روح هستم. و فعلا حرفی برای گفتن ندارم....

با تشکر

کجک کوفتشان شود مسافرتشان ایشاللا

راستی خیلی هم خوب شد قالبو عوض کردم بابا یک ذزه تنوع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:44  توسط کجک  | 

سلام!خوبید؟می خواستم یه مقدار توضیحات درباره ی تغییرات کجک بدم:

خب بیاین از اول مهر ۸۶ شروع کنیم.کرگدن قصه ی ما از اول سال تحصیلی میت یه آدم بزرگ به اسم ساره(خانوم کرمی) شد.اعضای کجک در ابتدا نمی دونستن که این میتی چه عواقبی رو به همراه داشته باشه تا اینکه اونا یه همراه میت کن به یه مسافرت ۳ روزه رفتن و صد البته ستاره ی زمینی هم نبود .این مسافرت اتفاقات زیادی از جمله فاصله افتادن بین اعضای کجک بدلیل جاه طلبی های بعضی ها رو به همراه داشت و ازون تاریخ به بعد هر چقدر اعضای کجک سعی کردن تا دوباره با هم مثل قبل بشن نتونستن چون کرگدن بزرگ شده بود یا به عبارت دیگه بزرگش کرده بودن و همچنین درون کرگدن یه سری اتفاقات خاص افتاده بود که به این مشکل خیلی کمک می کرد.والان هم بین شخصیت اعضای کجک اون هماهنگی و یکرنگی قبل وجود نداره و کرگدن کاملا" بزرگ شده و آدم شده.اما کانگرو و حوحو دارن تمام سعی خودشونو می کنن که آدم نشن و توی دنیای کودکی بمونن چون دنیای آدم بزرگا هیچ جایگاهی برای کرگدن و جوجو و کانگرو که از لحاظ روحی کمی بزرگ شدن نداره!

وحالا دوستان عزیز! ما توی پست بعدی به طور مفصل درباره ی دنبای آدم بزرگا و بچه ها توضیح می دیم.پس تا پست بعدی...

نکته:تمام این پست نظرات و دیدگاه های انجمن حمایت از جوجوها بود و نظر انجمن حمایت از کرگدنها و کانگروها هم خیلی مهمه چون این انجمنها روی هم میشه احاکجک!)

از شما خواهشمندیم نظرات خود را به ما بنمایید.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:50  توسط کجک  | 

كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند .

پرنده گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايد حشره هاي تو را بردارد .

كرگدن گفت: اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است . همه به من مي گويند پوست كلفت.

پرنده گفت: اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط است نه به پوست .

كرگدن گفت: ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

پرنده گفت: اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم !!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:3  توسط کجک  | 

سلام

 از آخرین باری که من تو این وبلاگ نوشتم حدودا ۶ ماه میگذره در این ۶ ماه کجک روح دار شده و کوالا هم اضافه شده. چه زودمیگذره... دلم واسه زامبیا تنگ شده... و به روح و کوالا میگم :به کجک خوش اومدین !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:45  توسط کجک  | 

 

 

 

 THIS IS HIPPO

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تندیس کرگدن... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کرگدن و دوستان....

 

 

 

 

 

 

 

سوپر کرگدن وارد می شود...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:13  توسط کجک  | 

من کوآلام و جدیدم  البته خیلی وقته که با کجک دوستم.

ما امروز ستاره مون رو دیدیم     اما چقدر عوض شده بود .

ستاه ی ما بهترین ستاره ی زمین است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:28  توسط کجک  | 

کرگدن و جوجو برای تعطیلات تابستان به زامبیا (وطنشان) رفته اند....

عکس های زامبیا در بلاگ قرار خواهد گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:39  توسط کجک  | 

*تعريفي ساده از كرگدن:

موجودي با جثه اي بزرگ ولي دلي مهربان.

موجودي گياه خوار با دو شاخ بزرگ و دو بال كوچك + يك جوجو

 

*معني كرگدن اين است: بي آزار ترين

 

*تنها اميد كرگدن در زندگي اش داشتن دو بال است كه ميتواند با آنها تا ستاره برود.

*گله ي كرگدنها خسته،گرسنه و تشنه بودند كه يكي از كرگدنها بسوي بركه ي آبي كه از دور ديده بودرفت.ولي وقتي به بركه رسيد،فهميد كه سرابي بيش نبوده.وقتي كرگدن خوات پيش بقيه برگردد،ديد كه از گله جا مانده!

حالا:

يه كرگدن تنها و خسته و تشنه و گرسنه از گله جا مانده بود...

 

*براي من فقط يك پرسش ديگر باقي مانده است.زندگي چيست . مرگ چيست و چرا كرگنهاي بيگناه بايد بخاطر بالها و شاخشان بميرند؟

 

*ساده ترين درس زندگي اين است:

هرگز كرگدني را اذيت نكن و او را به خاطر كارها و آرزوهايش مسخره نكن.زيرا كسي كه فكر مي كند كرگدنها موجوداتي احمق و خنگ هستند و عقلشان خيلي كمتر از هيكلشان است، در واقع خود آنها هستند كه عقلشان خيلي بزرگتر از جثه شان است!

 

تنها گناه كرگدن داشتن 2بال كوچك و 1شاخ بزرگ است و مجازاتش هم محكوم شدن به مرگ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:33  توسط کجک  | 

آيا تا به حال صورت فلكي كرگدن رو ديده ايد؟

اگه نديديد حتما ببينينش.فرق اين صورت فلكي با بقیه ي صورت فلكي ها در اينه كه تنها كساني كه ميت باشن مي توننن اونو ببينن و صورت فلكي كرگدن رو هر كس فقط يكبار در عمرش مي بينه.پس شايه شما اونو ديدين ولي نفهميدين كه اون صورت فلكي كرگدن بوده.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:5  توسط کجک  | 

روزي كه كرگدن سوار ترن شد:

هوا آفتابي بود،

گلهاي صحرايي شكفته بودند،

گلهايي كه كرگدن را به ياد  دشت و صحرا مي انداخت،

دشت و صحرایی كه كرگدن يك روزهايي در آنجا گردش مي كرد،

كرگدن شب را بدنبال ستاره اش در آسمان گشته بود،

كرگدن خسته بود،

خسته از خيره شدن به آسمان و بدنبال چيزي كه نمي دانست چه بود گشتن،

خسته از دنبال ترن دويدن و به او نرسيدن،

خسته از انتظار كشيدن براي آمدن شب و بدنبال ستاره گشتن،

كرگدن غمگين بود،

غمگين از نبودن ستاره و نديدن آن،

غمگين از گم شدن در صحرا و گم كردن دوستان،

كرگدن خسته و غمگين و تنها در انتظار آمدن ترن و با آن تا ستاره رفتن بود.

كرگدن ديگر از اينكه بدنبال ترن بدود،خسته شده بود و مي خواست ببيند كي ترن بدنبال او مي آيد.

بله ترن وقتي كرگدن را غمگين وخسته و تنها ديد،

او را سواركرد تا با هم بدنبال ستاره در آسمان بگردند....بله كرگدن سوار ترني كه بسوي ستاره مي رفت شده بود.

و كرگدن سوار بر ترن بسوي ستاره رفت تا آنرا از نزديك ببيند...............

به امید روزی که ترن ما را هم سوار کند و تا ستاره ببرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:56  توسط کجک  | 

کرگدن بدنبال ترن می دوید ولی بجز دود و سرفه چیزی نصیبش نمی شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:35  توسط کجک  | 

می گن هر کسی توی آسمون یه ستاره داره ولی کرگدن هر چی دنبال ستارش می گرده اونو پیدا نمی کنه .کسی چه می دونه شاید ستاره ی کرگدن یه ستاره ی زمینی باشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:2  توسط کجک  | 

آیا می دانیداحاکجک محدودیت سنی ندارد؟(یعنی اینکه ما نه اولیم نه دوم ونه سوم و نه مال مدرسه ی خاصی چون هر کسی که کرگدنها رو دوست داشته باشد و میت شده باشد خود را عضو احاکجک می داند!!!!)

پس اگر میخواهید عضو احاکجک شوید مشخصات کامل خود را بنویسید و باید توجه کنید که شرایط بالا را داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:56  توسط کجک  | 

سلام میخوام بگم این متن پایینی رو یکی از بهترین آدمای زمینی نوشته امیدوارم از اینکه نوشتمش اینجا ناراحت نشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط کجک  | 

کرگدنی تنها به دور از گله ی خود مانده و اشک ناراحتی از پوست سختش به روی نوک دهانش میچکد . او گرسنه و تنهاست خاری پیدا میکند و دلش میسوزد و فکر میکند که ممکن است گله اش گرسنه باشند . کرگدن به امید گله شاخش را درون خاک فرو میکند و فکر میکند:" چرا" و فردا صبح تپه ای به تپه های صحرا اضافه میشود . 

دختری از آنجا میگذرد و به پدرش میگوید :"بابا یه کرگدن!"

پدرش به او نگاهی میکند و او را میکشاهد و میرود.

 و هیچ وقت هیچ کس نفهمید که آن دختر بچه راست گفته بود . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:20  توسط کجک  | 

کرگدن می خواست پرواز کنه تا به ستارش برسه ...
کدگدن...اِ ....پرواااااازکن
 کدگدن..بیبیب ....پرواااااازکن
  کدگدن...بوق ....پرواااااازکن
   کدگدن..ووووو ....پرواااااازکن
     کدگدن..ممممم ....پرواااااازکن
       کدگدن..ععععع....پرواااااازکن
                       .....................
کرگدن با هزار بد بختی پروااااااااااااااااااز کرد ولی وقتی می خواست پرواز کنه کسی نبود بهش بگه آسمون ابریه
اگه یه ستاره ی جدید دیدی به جوجو و کانگرو بگو که کرگدن تبدیل به ستاره شده و داره دنبال ستارش میگرده .
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:48  توسط کجک  | 

انجمن حمایت از کرگدنها و جوجوها و کانگروها مقدم بازدید کنندگان عزیز را گرامی می دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:52  توسط کجک  |